محمد على مجاهدى

205

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

آن گه گريست مركب و ، صبرش به جان نماند * برداشت راه باديه ، از وى نشان نماند كاش آن زمان كه سرور دين از جهان شدى * عالم به هم برآمدى و ، كن فكان شدى كاش آن زمان كه پيكر او بر زمين فتاد * برخاستى قيامت و آخر زمان شدى كاش آن زمان كه از تن او گشت خون روان * در دم ز تن ، روان خلايق روان شدى كاش آن زمان كه قافله‌سالار دين نماند * يكباره از جهان به عدم ، كاروان شدى كاش آن زمان كه گلشن دين بىبهار شد * سر تا به پا حديقهء « 1 » امكان ، خزان شدى كاش آن زمان كه آل نبى گشت بىنشان * جان جهان ، خدنگ بلا را نشان شدى كاش آن زمان كه مَركب دين بىسوار گشت * با رايضِ « 2 » زمانه ، اجل همعنان شدى كاش آن زمان روان شدى از چشم روزگار * سيلى ز خون ، كه رخنه درين خاكدان شدى كاش آن زمان كه مهر امامت غروب كرد * خورشيد ، رونهفتى و ظلمت عيان شدى كاش آن زمان كه مركز دين بر كنار شد * گردون ، كناره جستى و ارض از ميان شدى كاش آن زمان بلند شدى صور رستخيز * تا باعث تزلزل كون و مكان شدى آن دم صلاح وقت ندادى اگر امان * بنگر كه حال اهل شقاوت چسان شدى تا لب به شكوه ، آل نبى آشنا كنند * خون در دل ملايك ارض و سما كنند چون اين گنه ز دودهء آدم رقم زنند * ترسم كه بر صحايف طاعت قلم زنند با اين ستم ، به روز جزا ظلم ديدگان * انصاف نيست كز ستم خويش دم زنند ز آن پس كه اين ملال به آل نبى رسيد * بىشرم آن گروه كه داد از الم زنند تا هست سيل حادثه ، افلاك حيله‌ساز * رنگى چنين ز شعبده بر آب كم زنند در دين ، كجا رواست كه امت ز طبل كين * بر عترت رسول صلاى عدم زنند ؟ فردا گمان مبر كه ازين جرم بىحساب * فرصت شود كه جرم دگر را رقم زنند يكدست جرمشان همه پامال رحمت است * آنان كه دست بر سر ازين درد و غم زنند

--> ( 1 ) . باغ ( 2 ) . رام كننده و تربيت كنندهء اسب يا حيوان وحشى